X
نوشته هاي روزانه من

يك خانوم مهربون من رو به بازي نامرئي ها دعوت كرده . منم با كمال ميل اين بازي رو قبول كردم و با اينكه از مرئي بودنم لذت مي برم ولي براي دقايقي سعي مي كنم نامرئي بشم .

اول از همه مي رفتم ايران و يه دل سير همه رو مي ديدم . گر چه كسي من رو نمي ديد .

دوم براي ارضاي حس كنجكاويم مي رفتم به خانه آدمهاي موفق تا بدونم زندگيشون رو چه جوري مي گذرونن و حتما كلي چيزهاي مفيد ياد مي گرفتم .

سوم اگر علاوه بر نامرئي بودن توانايي برخي از كارهاي عجيب و غريب رو داشتم حتما كلي پول از بانكها و حساب آدمهاي پول دار و بي درد كه البته اصلا به فكر آدمهاي فقير نيستن به حساب آدمهاي نيازمند مي ريختم .

چهارم از اون جايي كه هميشه جهانگردي رو دوست داشته و دارم همسرم رو هم نامرئي مي كردم و با هم به كشورهاي مختلف سر مي زديم .

فكر كنم بس باشه . البته بازم بگم من از مرئي بودنم لذت مي برم . و دلم مي خواد تا دقيقه آخرش رو خوب زندگي كنم و لذت ببرم .

+ نوشته شده در 1387-آبا-25ساعت 09:54 توسط hengameh نظرات(3) - ارسال نظر - - لینک مطلب

يه جايي خوندم كه يه آقايي تولد ۵۰ سالگيش ۵۰ تا مورد كه تو زندگيش تاثير داشتن رو نام برده بود . كار جالبي بود . منم اينجا مي خوام چند موردي كه توي اين بيست و اندي سال تاثير گذار بوده برام رو بنويسم .

اول از همه آدمهايي كه روي من تاثير بيشتري از بقيه داشتن به ترتيب عبارتند از ر-س-ع

دوم كتابهاي تاثير گذار : ۱- كتاب چهار اثر از فلورانس اسكاول شين - ۲-سو وشون  ۳- كوير دكتر شريعتي

سوم فيلمهاي تاثير گذار : ۱-پيانيست ۲-راز ۳-روزهاي خوش زندگي

جهارم خواننده هاي تاثير گذار : ۱- كريس دي برگ  ۲- داريوش  ۳ - شجريان

پنجم آهنگ هاي تاثير گذار : ۱-مرغ سحر ۲-تو اي برگشته مژگان ۳-

نمي دونم چرا از هر چيزي ۳ تا نوشتم . شايد چون براي بقيش بايد بيشتر فكر مي كردم كه سر فرصت حتما اينكار رو مي كنم .

+ نوشته شده در 1387-آبا-25ساعت 09:41 توسط hengameh نظرات(0) - ارسال نظر - - لینک مطلب

۷-يكي از خصوصيات منفي كه دارم حسادته . كه گاهي از اوقات مثل خوره مي افته به جونم . بازم خدا رو شكر سعي مي كنم باهاش مقابله كنم ولي خوب هنوز اين حس توي من وجود داره .

۸-وابستگي به اطرافيان هم يه حس دو جانبست . هم خوب هم بد .

۹- كلا آدم با محبتي هستم و سعي مي كنم هر چيزي كه از دستم برمياد براي ديگران انجام بدم . حتي اگه از اون آدم بدي ديده باشم .

۱۰- آدم با گذشتي هستم و با اينكه هيچ وقت هيچ چيزي رو فراموش نمي كنم ولي خوب سعي مي كنم آدم ها رو زود ببخشم .

۱۱- پشتكارم زياد خوب نيست .

۱۲- هميشه نهايت سعي خودم رو مي كنم كه به اطرافيانم آسيبي نرسونم .

۱۳-بيشتر اوقات به جاي عصباني شدن ناراحت مي شم .

۱۴-خيلي سريع به من بر مي خوره و احساس مي كنم غرورم خدشه دار مي شه .

۱۵-خيلي سريع گريه ام مي گيره .

۱۶-از مسخره كردن ديگران بيزارم .

۱۷-كلا احساس مي كنم آدم با حجب و حيايي هستم .

۱۸- خيلي تو خودم ميرم و زياد فكر مي كنم .

۱۹- گاهي از اوقات از تنهايي لذت مي برم .

۲۰- و خدا را با تمام وجودم احساس مي كنم و بهش ايمان دارم .

+ نوشته شده در 1387-آبا-24ساعت 03:44 توسط hengameh نظرات(4) - ارسال نظر - - لینک مطلب

توي چند تا پست اخير يك كم از خودم نوشتم ولي توي اين پست مي خوام از خصوصياتم بيشتر بنويسم . مي خوام خودم هم بشينم فكر كنم و ببينم چه جور آدمي هستم . اينجا مي خوام رو راست باشم و هموني رو بنويسم كه هستم . هموني رو كه بارها مجبور به پنهان كردنش شدم .

۱- اولين چيزي كه به ذهنم مياد اينه كه آدم خيلي احساساتي هستم . فوق العاده احساسي . اين حسم خيلي وقتها به كمكم اومده و خيلي از وقتها باعث سوءاستفاده ديگران از من شده .

۲- كلا مي تونم بگم اعتماد به نفسم خيلي بالا نيست . يعني توي زمانهاي مختلف رنج هاي مختلفي داشته ولي كلا بالا نبوده . اين يكي از ضعف هاي اساسي منه . مدت زمان طولانيه كه مي خوام حلش كنم .

۳-آدم آرومي هستم . اين از خصوصياتيه كه اكثرا بعد از يك مدت كوتاه همه بهش پي مي برند . زياد اهل حرف زدن نيستم و كلا اصلا آدم شلوغي نيستم .

۴- يكي از خصوصيات بدم اينه كه اكثرا مرغ همسايه براي من غازه . خودم قبول دارم كه اين خصوصيت خيلي بده و تمام تلاشم رو هم براي كم رنگ و يا بر طرف كردنش مي كنم و به مقدار قابل توجهي هم موفق بودم .

۵- سعي مي كنم دورغ نگم و از آدم هايي كه به راحتي دروغ مي گن واقعا بدم مياد .

۶-آدم خسيسي نيستم و تقريبا مي شه گفت راحت پول خرج مي كنم .

بقيه اش رو بايد بيشتر فكر كنم .

+ نوشته شده در 1387-آبا-23ساعت 04:00 توسط hengameh نظرات(2) - ارسال نظر - - لینک مطلب

خلاصه اينكه من دانشگاه قبول شدم ولي نه تهران . فقط خوبيش اين بود كه شهري كه رفتم يه شهر بزرگ بود و دانشگاهش هم يه دانشگاه معروف . اما از رشتم بگم كه از چاله افتادم تو چاه!

دوران دانشجوييم توي خوابگاه بودم . اونم از اون برهه هايي بود كه خوب و بد كنار هم بود . خوب براي اينكه دوستان زيادي پيدا كردم و تجربياتم خيلي خيلي بيشتر شد . بدم به خاطر دوري از خانوادم و خوب مشكلاتي كه به خاطر تفاوت فرهنگ ها پيش مي اومد .

احساس مي كردم وارد جامعه شدم . حس خيلي خوبي داشتم . كلاسهاي مختلفي ثبت نام كردم از كلاس كامپيوتر و رانندگي تا مولانا شناسي . از خوندن كتاب لبريز شده بودم . دانشگاهمون كتابخانه هاي بزرگ و جامعي داشت كه مابين قفسه هاش غرق مي شدم . هم اتاقي هاي خوبي داشتم كه به جز اختلاف سليقه هاي كوچولو با هم مشكلي نداشتيم . دوران خوابگاه هم از اون دورانهايي بود كه من يه جهش شخصيتي داشتم . از اون حالت دختر خونه بودن تقريبا در اومدم . بيشتر به علايقم مي پرداختم و فقط بديش درس خوندن بود كه واقعا برام يه معظل بود .

نه اينكه كند ذهن باشم نه ! رشته تحصيليم رو اصلا دوست نداشتم . همون ترم دوم هم مي خواستم تغيير رشته بدم ولي خوب نشد .

سال اول با تمام تازگيهاش گذشت . آخرهاي تابستون كه داشتم براي سال دوم وسايلم رو آماده مي كردم و داخل چمدان مي گذاشتم احساس كردم يه حس دوگانه دارم . يه جور دو هوايي ! زياد حس خوبي نبود . يه جور دلم مي خواست نرم و اگر رفتم نيام . نمي دونم چه حسي بود . خلاصه انگار خسته شده بودم از اين رفتن و اومدن .

سال دوم شروع شد و صد البته حس تازگي سال اول توش نبود . ولي همين جوري داشتم پخته تر مي شدم . زندگي دور از خانواده اونم تو خوابگاه خيلي من رو تغيير داد . دچار تحولم كرد . شبها كه مي رفتيم اتاق دوستان ديگرمون و از هر دري حرف مي زديم كلي حرف جديد مي شنديم . داستان زندگي بچه ها و شنيده ها و ديده هاشون و خلاصه از هر چي كه فكرش رو بكنيد و همين طور روزهاي دانشگاه مي گذشتن و ترمها هم تموم مي شدند و من هر روزم با ديروز فرق مي كرد . تجربه خوابگاه شايد هميشه شيرين نباشه ولي خيلي تكه . وقتي يه نفر از بچه ها عروس مي شد چقدر در موردش اظهار نظرهاي مختلفي مي شد . موقعي كه نامزدش ميومد دنبالش چقدر سر و دست شكسته مي شد براي ديدن نامزد فلاني . وقتي يكي تولدش بود چقدر شيرين بود سوپريز كردنش . وقتي يك نفر عزيزي رو از دست ميداد جقدر همگيمون غصه مي خورديم . شبهاي امتحان كه همه چيز خنده دار و يا گريه دار بود . همه يه جوري ديوونه مي شديم . موقعي كه استادا نمره هامون رو مي دادند كه ديگه قيامتي به پا مي شد و اكثرا همه شاكي بودند . روزهاي آخر ترم هم همه مي رفتيم به خانواده هامون سر مي زديم و دوباره روز از نو روزي از نو . سال هاي دانشجويي پشت سر هم مي گذشتن و پر بودند از اتفاقهاي جديد . از اشكها و خنده ها . از دوستي ها . اگر بخوام از روزهاي دانشگاه و خابگاه بگم فكر كنم بايد يك كتاب بنويسم . چون بدون اغراق هيچ دو روزيش مثل هم نبود . ولي من به همين چند خط بسنده مي كنم . شايد بعدها بيشتر نوشتم .

قشنگترين و ماندگارترين اتفاق در دوران دانشحوييم  آشنايي با همسر و ازدواجم بود . درست ترين كاري كه در تمام عمرم انجام دادم . و از معدود ترين كارهاي مهمي كه به تنهايي انجامش دادم .

 

+ نوشته شده در 1387-آبا-17ساعت 01:09 توسط hengameh نظرات(4) - ارسال نظر - - لینک مطلب

فكر كنم تو پست قبلي از نقش پدر و مادر و فاميلم كم نوشتم . وقتي بچه بودم به شيرين زبوني و شيطنت معروف بودم . اونجور كه مامان بابام ميگن خيلي زود به حرف اومدم و از همون زمان شروع به حفظ كردن شعرهاي مختلف كردم . چيزهايي كه از اون دوران يادمه خاله بازيهام با عروسكامه و اينكه مامان بابام رو مجبور مي كردم برام كتاب بخونن و من حفظشون كنم . از اون دوران داستان حسني بيشتريادمه كه حموم نمي رفت . خلاصه با به دنيا اومدن خواهرم يك كم از مركز توجه بودنم كم شد ولي هنوز هم با زبونم كارهام رو پيش مي بردم . يادمه گاهي از اوقات به خواهرم حسودي مي كردم . از خاطرات بد اون موقع اين بود كه هر وقت من مي رفتم مدرسه خواهرم عروسكام رو مياورد و با اونها بازي مي كرد بعد قبل از اومدن من ميرفت مي گذاشتشون سر جاش . من كه از مدرسه مي اومدم مي فهميدم و خيلي ناراحت مي شدم . اون موقع اينجور اتفاقها برام فاجعه بود .

خلاصه اواخر دوران ابتدايي بودم كه برادرم به دنيا اومد . بر عكس خواهرم من اصلا بهش حسودي نمي كردم و خيلي دوسش داشتم . تو دنياي خيالي پسرم بود و باهاش خاله بازي مي كردم . از زمان بچگيم يادمه پدرم هميشه كتاب يا مجله مي خوند و مخصوصا جدول روزنامه ها رو حل مي كرد . مادرم هم همين طور به كتاب خوندن خيلي علاقه داشت و اگر وقت اضافه اي پيدا مي كرد حتما كتاب مي خوند . مادرم به كارهاي هنري خيلي علاقه داره ولي تقريبا ميشه گفت ما اصلا بهش نرفتيم .

دوران راهنماييم رو با قبولي توي يه مدرسه نمونه مردمي شروع كردم و همون طوري كه گفتم ديگه مثل قبل به درس خوندن علاقه نداشتم ولي مي خوندم و گاهي از اوقات هم نمره هاي بدي مي گرفتم . حتي يادمه يكي دو دفعه مامانم رو مدرسه خواستن و مي تونيد تصور كنيد چه بلوايي تو خونه ما اتفاق افتاد . نمي دونم اين چه حسيه كه پدر و مادر نسبت به فرزند اول دارن . يه جور حس مالكيتشون قوي تره يا اينكه وظيفه خودشون مي دونن كه هر جور شده فرزندشون مدارج ترقي و پيشرفت رو طي كنه . خلاصه اينكه دوران راهنمايي رو با معدل 18.60 گذروندم و وارد دبيرستان شدم  و سعي مي كردم پله هاي ترقي رو با همون سرعتي كه پدر و مادرم مي خوان طي كنم . البته هميشه يك سري خلا هايي توي زندگيم بود . مثلا به خاطر جو بد اون موقع و نگرش بدي كه وجود داشت  پدر و مادرم  من رو هيچ وقت كلاس موسيقي نگذاشتن و اين حس همين جوري خفه شد . كلاس ورزش هم نقشش خيلي كم رنگ بود . شايد هم خود من هم بي تقصير نبودم . كلا به جز درس از وقتي يادمه كلاس زبان جز برنامه هاي لاينفك من بوده ولي چيزهاي ديگه گاها بوده و  نبوده .

خلاصه اينكه وارد دبيرستان شدم و همون جور كه گفتم وجود دوست خوبم خيلي تغييرم داد . توي دبيرستان درسها به يك باره سختر شدن و ناخودآگاه بايد وقت زيادي براشون مي گذاشتم . سال دوم رشته رياضي فيزيك رو انتخاب كردم و يا بهتر بگم برام انتخاب كردن و ديگه كارم سختر شد . چون من حافظم خوب بود و بهتر بود مي رفتم رشته انساني ولي چون مدرسه ما اون موقع فقط رشته رياضي فيزيك و تجربي رو داشت و پدر و مادرم اصلا نمي خواستن من از اون مدرسه بيرون بيام به ناچار رفتم رياضي . يادمه كه از حل كردن مثلثات و احتمالات چقدر زجر مي كشيدم ولي اون موقع با خودم فكر مي كردم لابد درس خوندن همينه ديگه . لابد همه زجر مي كشن ولي زهي خيال باطل .

 

من فكر كنم بازم طولاني شد . اين بار هم نشد دوران دبيرستان رو تموم كنم . بمونه براي پست بعدي !

+ نوشته شده در 1387-آبا-14ساعت 03:45 توسط hengameh نظرات(6) - ارسال نظر - - لینک مطلب

توي اين پست مي خوام يك كم از خودم بنويسم . از خود واقعيم . از اون خودي كه به راحتي شناخته نمي شه . حتي خودم هم بايد كلي فكر كنم تا يادم بياد . آخه گاهي از اوقات بعضي از عادات و خصوصياتمون كه براي مدتي استفاده نشده اند ميرن توي لايه هاي دروني تر و يك جوري پنهان مي شن .

من فرزند اول خانواده هستم و براي همين هميشه مركز توجه بودم . پدر و مادرم تمام تلاش خودشون رو براي موفقيت من انجام ميدادند . بچه نابغه اي نبودم ولي باهوش بودم . حافظه خوبم خيلي كمكم مي كرد . خلاصه دوران دبستان رو با درخشش گذروندم ولي توي دوران راهنمايي و دبيرستان علاقم به كتابهاي غير درسي خيلي بيشتر از كتابهاي درسي بود و همين باعث شد تبديل به يك دانش آموز متوسط بشم . البته الان اصلا ناراحت نيستم . چون اون چيزهايي كه از اون كتابها ياد مي گرفتم خيلي بيشتر از كتابهاي درسي كمكم كرد . توي سالهاي راهنمايي بيشتر رمانهاي عاشقانه مي خوندم يادمه اون موقع تازه كتابهاي فهيمه رحيمي باب شده بود . بعدش كتابهاي دانيل استيل ولي اواخر راهنمايي سليقه كتاب خوندنم جهش كرد و سراغ رمانهاي پر بارتري رفتم . يك مدت هم كتابهاي پليسي جنايي مي خوندم . كتابهاي آگاتاكريستي - شرلوك هلمز و چند تا كاراگاه ايراني . بعد سراغ رمان هاي تاريخي رفتم كه بهترينش سينوهه بود . هر كدوم از كتابهايي كه مي خوندم من رو با خودش به دنياي كتاب مي برد و تا مدتها بعد از تموم كردن كتاب هنوز تو حال و هواي اون كتاب بودم . توي سالهاي پيش دانشگاهي و كنكور كه به خاطر پدر و مادرم نمي تونستم همش كتاب بخونم يه جوري خوره مجله گرفته بودم . يادمه از سالهاي اول دبيرستان مجله موفقيت مي خوندم و توي روزهاي پر استرس كنكور همدم خوبم اين مجله بود . البته گاهي از اوقات گريزي به مجله هاي ديگه هم مي زدم ولي نه براي زمان طولاني . كنكور باعث نشده بود از كتاب خوندن دور بشم . يادمه با اينكه نمي تونستم توي خونه به راحتي كتاب بخونم ولي تو كتابخونه مدرسه هر از گاهي يه كتاب خوب پيدا مي كردم و تا تمومش نكردم ولش نمي كردم . يادمه اون روزها سراغ كتابهاي نويسندگان معاصر رفته بودم . صادق هدايت - جلال آل احمد - سيمين دانشور - ... . از همه بيشتر از نوشته هاي سيمين دانشور خوشم مي اومد . يادمه اولين بار كتاب سو و شون سيمين دانشور رو تو كتابخونه خالم پيدا كردم . خالم يك كتاب ديگه هم ازش داشت به اسم به كي سلام كنم . خلاصه دوران كنكور و دانشگاه هم گذاشت و من دانشگاه قبول شدم . تا اينحا همش از كتابهايي كه خوندم گفتم . آخه اين كتابها خيلي توي روند شخصيت سازي من تاثير داشتن . خيلي كمكم مي كردن خودم رو بشناسم . لابه لاي صفحاتشون رشد مي كردم و به بلوغ ميرسيدم . گاهي اوقات هم مي شكستم . شخصيت هاي داستان ها با من حرف مي زدند و به من از تجربياتشون مي گفتند و توي انتخاب مسير زندگيم كمكم مي كردن .خلاصه تا زمان كنكور همين روال ادامه داشت . دوستان خوب و غير خوب زيادي داشتم ولي كلا آدم وابسته به دوستي نبودم . تا قبل از كنكور بيشتر دوستام روي من تاثير داشتن و تغييرم مي دادند . الان كه فكر مي كنم خدا رو خيلي شكر مي كنم كه  دوران راهنمايي ۳ سال بيشتر نيست چون من توي اون دوران دوستان خوبي نداشتم و داشتم يواش يواش از راه راست منحرف مي شدم . ولي توي دبيرستان يكي از بهترين دوستام رو پيدا كردم كه خيلي خيلي توي طرز تفكرم و زندگيم تاثير گذار بود . يادمه اواخر دبيرستانم با هم براي اولين بار توي مدرسه يه مجله درست كرديم . واقعا كار بزرگي بود . به بچه ها مي فروختيمش و پولش رو تقسيم مي كرديم . چند نفر ديگه هم بودن . اين دوستم نقاشي و خصوصا كاريكاتور كشيدنش خيلي عالي بود . همين دوستم بود كه مجله گل آقا كودكان - مجله موفقيت - و خيلي مجله هاي مختلف ديگر رو به من معرفي كرد . سالهاي آخر دبيرستان سالهاي انتخاباتي بود كه توش آقاي خاتمي بيست ميليون راي آورد . به خاطر همين موضوع وارد سياست هم شده بوديم و كلي صاحب نظر . خلاصه دوران دبيرستان يك جور بلوغ فكري بود برام . از هر جهت كه فكرش رو بكنيد . با اين دوستم كلاسهاي درسي و غير درسي مي رفتيم . يادمه يك كلاس ميرفتيم در مورد اخلاق توي دانشگاه تهران . فكر كنيد به جاي اينكه بشينم درس بخونم و تست بزنم مي رفتم دنبال اين كارها ولي بازم ميگم حتي يك ذره هم پشيمون نيستم . يادمه عضو شده بوديم توي باشگاه .... و كلي هم وقتم بابت اون ميرفت . خلاصه هم اينكه تونستم دانشگاه قبول شم اونم يه دانشگاه سراسري خوب فقط به خاطر لطف خدا و يه ذره هوش و حافظه اي كه داشتم بود . چون الان كه دقيق مي شم مي بينم هيچ وقت اونجوري براي كنكور وقت نگذاشتم .

فكر كنم اين پست داره طولاني ميشه . روزهاي بعد از كنكور بمونه براي پست بعدي .

+ نوشته شده در 1387-آبا-9ساعت 03:58 توسط hengameh نظرات(6) - ارسال نظر - - لینک مطلب

اتفاقات عجيبي توي وبلاگها مي افته . نمي دونم علتش چيه ؟ من تازه وارد دنياي وبلاگ نويسي شدم ولي اين اتفاقات خيلي عجيبن . توي وبلاگ يه نفر ميان مي نويسن طرف مرده . يه نفر ديگه به خاطر مزاحم هاي بي ادب مي خواد وبلاگش رو تعطيل كنه و ... .

نمي دونم علت اين كارها چيه ؟ چرا بايد اينجوري حس آرامش رو از هم بگيريم و به حريم خصوصي هم تجاوز كنيم . هر وبلاگ مثل يه خونه مي مونه كه اختيارش با صاحبخونست . چرا با نظرات احمقانه خودمون صاحبش را اونقدر مي رنجونيم كه راضي ميشه وبلاگش رو تعطيل كنه . واقعا خدا رو خوش نمياد . ايكاش يك كم با هم مهربونتر باشيم . به همديگه احترام بگذاريم . ايكاش با نظرات نيشدار همديگر را آزار نديم . اي كاش بيام با نظراتمون باب دوستي و همدلي باز كنيم .

+ نوشته شده در 1387-آبا-6ساعت 11:03 توسط hengameh نظرات(4) - ارسال نظر - - لینک مطلب

خدايا خودت خوب ميدوني كه چه حسي در من باعث شد اون تصميم رو بگيرم . خدايا خودت خوب ميدوني كه سعي كردم غرور سراغم نياد و هدفهاي كوچك ارزش تصميم من رو كم نكنه . خدايا من نمي دونم اين تصميم درسته يا نه ؟ با عقل ناقص خودم تمام مزايا و معايب اين تصميم رو در نطر گرفتم . همش بهش فكر كردم . همش مرور كردم . به گذشته كاري نداشتم و سعي كردم آينده رو هم پيش بيني نكنم . فقط زمان حال را در نظر گرفتم . خدايا خودت ميدوني اين جزء بزرگترين تصميماتي كه تا الان گرفتم . اين تصميم رو خودم تنها گرفتم و هيچ كس من رو مجبور نكرده . خدايا خودت ميدوني نيتم چيه . خودت ميدوني از هيچ كس انتظاري ندارم . خدايا خودت كمكم كن . اگر اين تصميم درست نيست خودت اونها رو منصرف كن . اگر هم درسته خودت زمينه انجامش رو به وجود بيار . خدايا كمكم كن . خدايا تنهام نگذار .

+ نوشته شده در 1387-آبا-1ساعت 04:52 توسط hengameh نظرات(4) - ارسال نظر - - لینک مطلب

خدايا هر چي صلاحم هست همون را برايم پيش بيار . خدايا دلم رو ميسپارم به خودت و آروم ميشم . آروم آروم . خدايا اصلا چرا بايد نگران بشم وقتي يك نفر كه از مادر هم مهربونتره مواظب منه . خدايا چرا بايد مضطرب بشم وقتي خدايي به اين بزرگي هر لحظه با منه . خدايا فقط يه چيز مي خوام بگم . به من آرامش بده . خدايا كمكم كن كه اينقدر به مسائل بي ارزش فكر نكنم . اينقدر وقت و انرژي نگذارم . اينقدر حرص نخورم و خودم رو مريض نكنم . خدايا يه چيز ديگه هم مي خوام . خدايا من رو با مرگ عزيزان فقر و مريضي امتحان نكن . خدايا متشكرم براي همه چيز . متشكرم براي اينهمه نعمت . متشكرم براي اينهمه زيبايي . خدايا متشكرم . متشكرم . متشكرم . خدايا منم قول ميدم تا جايي كه مي تونم آرامش خودم رو حفظ كنم . تا جايي كه مي تونم اينقدر به خاطرات تلخ گذشته فكر نكنم و حرص نخورم . تا جايي كه مي تونم براي آينده خاطرات خوب تصور كنم و شيرينترين روياها رو ببينم . چون خدايي به بزرگي تو دارم .

+ نوشته شده در 1387-مهر-26ساعت 12:56 توسط hengameh نظرات(7) - ارسال نظر - - لینک مطلب

امروز يكي از خانوم هاي اينجا از من در مورد ازدواج در ايران مي پرسيد و منم مفصل داشتم براش تعريف مي كردم . اكثرا صحبت كه در مورد ايران ميشه سعي مي كنم تا جاي ممكن در مورد فرهنگمون صحبت كنم و از غناش بگم . خلاصه براش در مورد رسم و رسومامون مي گفتم . از وظايف زن و شوهر و ... . اونم از ازدواج تو اينجا مي گفت و اينكه زن و شوهر هيچ اجباري به ازدواج ندارند و حتي خالش بيست ساله كه با يه آقايي زندگي مي كنه و بچه هم دارن ولي هنوز تصميم به ازدواج نگرفتن . اون اينجور مي گفت كه اينجوري چون تعهدي به هم ندارن به راحتي مي تونن از هم جدا بشن و مشكلي هم براي مال و اموالشون پيش نمياد . برام خيلي عجيبه بيست سال با يك نفر زير يك سقف زندگي كني و ندوني كه مي خواي باهاش ازدواج كني يا نه ؟ يا اينكه طرف برات اونقدر ارزش نداشته باشه كه بخواي مسئوليت زندگي با اون رو بپذيري ؟ برام خيلي ثقيله . نمي تونم دركش كنم . من فرهنگ خودمون و ازدواج توي اون فرهنگ رو خيلي بيشتر مي پسندم . مي دونم كه هر كسي يه سليقه اي داره و يه شرايطي رو مي پسنده و لي من هيچ جوره با اين مسئله كنار نميام .

+ نوشته شده در 1387-مهر-22ساعت 02:58 توسط hengameh نظرات(2) - ارسال نظر - - لینک مطلب

سلام به همه دوستاي خوبم . سلام به همه اونهايي كه هيچ وقت نديدمشون ولي دوستشون دارم . به همه اونهايي كه اگر ديده باشمشون هم نمي شناسمشون . به همه اونهايي كه با خوشيهاشون خوش ميشم و از ناخوشيهاشون ناخوش . همه اونهايي كه به من سر مي زنن و هميشه به من انرژي ميدن . به من كمك فكري مي كنن و من رو تنها نمي گذارن . سلام به همه شما دوستاي خوبم .

بعد از يه مدت بي انرژي بودن و بي حوصله بودن الان پر از انرژيم . پر از احساسات خوبم . پر از روياهاي شيرينم . پر از حس زندگي . و چقدر خوبه كه آدم زندگيش رو با حس زنده بودن بگذرونه . سرمست بشه از زندگي . خوشحالم كه اين حس رو دارم و اميدوارم اين حس هميشگي باشه .

+ نوشته شده در 1387-مهر-19ساعت 02:27 توسط hengameh نظرات(7) - ارسال نظر - - لینک مطلب

عيد فطر رو به تمامي شما تبريك مي گم . نماز و روزه هاتون قبول . اگر ايران هستيد هم اميدوارم تعطيلات بهتون خوش بگذره .

+ نوشته شده در 1387-مهر-9ساعت 10:35 توسط hengameh نظرات(6) - ارسال نظر - - لینک مطلب

نه كه ۳۰ روزه ماه رمضون روزه گرفتم دلم رو صابون زدم براي عيد فطر . البته عيد فطر اينجا هيچ فرقي با روزهاي ديگه نمي كنه ولي براي من خيلي فرق مي كنه . من  مي خوام امسال يه عيدي خوب از خدا بگيرم و مي دونم كه عيد فطر اون عيدي رو به من ميده . برام خيلي دعا كنيد . منم براي همه دعا مي كنم . چه روزه دار و چه غير روزه هر كسي كه حاجتي داره اميدوارم كه خدا تو اين عيد فطر بهش عيدي بده و دلش شاد بشه .

+ نوشته شده در 1387-مهر-6ساعت 08:05 توسط hengameh نظرات(4) - ارسال نظر - - لینک مطلب

من از اون آدمیه که از اینور دنیا بهش زنگ میزنم و گوشی رو ور میداره میگه " سلام گرگ بی طمع نیست " بدم میاد  . من نمی دونم چی کار کنم وقتی به من میگن این ضرب المثله و حرف بدی نیست . من نمی تونم بفهمم که یعنی چی که یه نفر تو دلش هیچی نیست و فقط زبونش نیشداره . من نمی تونم بفهمم که یه نفر آدم رو دوست داشته باشه ولی با حرفاش آدم رو برنجونه . من نمی تونم اون آدم رو تحمل کنم . من ناراحتم از اینکه باید اون آدم رو تحمل کنم . من نمي دونم چه جوري ميشه اون آدم رو تربيت كرد كه ديگه به خودش اجازه نده با من اونجوري حرف بزنه . من نمي دونم چه جوري بايد جواب اون رو بدم كه آخر سر تمام كاسه كوزه ها سر من نشكنه . من برای اون آدم واقعا متاسفم . من براي خودمم واقعا متاسفم كه نمي تونم جواب آدمها رو بدم .

+ نوشته شده در 1387-مهر-3ساعت 01:52 توسط hengameh نظرات(8) - ارسال نظر - - لینک مطلب

مرسي بابت اينهمه نطر دوستانه . مرسي بابت اينهمه همدردي . ممنونم . از همتون ممنونم . مرسي كه توي حالت بد روحي به من روحيه ميدين و تنهام نمي گذارين . مرسي از اينكه تلخ نوشته هام رو مي خونين . مرسي از اينكه غر غرام رو تحمل مي كنين . بابت همه چيز خيلي ممنونم از همتون . اميدوارم هميشه تو زندگيتون موفق و پيروز باشين . هميشه زندگيتون گرم گرم باشه . هميشه همه امور بر وفق مرادتون بچرخه و كلي آرزوي خوب خوب ديگه . الان روحيم خيلي بهتره و خدا رو شكر اون حالت بد از بين رفته .خدايا ازت ممنونم بخاطر همه چيز و يكيش هم به خاطر اين دوستاي جديدي كه پيدا كردم .  

 

يه مشكلي در وبلاگ نويسي برام پيش اومده اگه وقت كرديد كمكم كنيد . وقتي برام نظر خصوصي مياد نمي تونم نويسنده نظر رو تشخيص بدم . يعني كنار نظر هيچي ننوشته و نمي تونم روي اختيارات كليك كنم تا نويسنده رو ببينم . پيشاپيش ممنونم . موفق باشيد .

+ نوشته شده در 1387-مهر-2ساعت 04:47 توسط hengameh نظرات(3) - ارسال نظر - - لینک مطلب

دوباره اول مهر اومد و تمام خاطرات روزهاي مدرسه تو ذهنم جون گرفت . دوباره ياد روزهايي افتادم كه با مامانم براي خريد كيف و كفش مي رفتيم بيرون . ياد روزهايي كه با بابام كتابام رو جلد مي كردم و چه عشقي مي كردم از تراشيدن مدادام . از اين همه نويي كه تو همه چيز بود . دوباره با خودم عهد مي كردم كه امسال بهتر از هر سال درس بخونم و شاگرد اول بشم . روزهاي اول و ديدن دوستاي قديمي و پيدا كردن دوستاي جديد . يادمه وقتي كلاس بندي مي شديم چقدر از اينكه از بعضي از دوستاي پارسالم جدا شدم غصه مي خوردم ولي چقدر زود دوباره دوستاي جديد پيدا مي كردم . ياد سرويس مدرسه مي افتادم كه از آمادگي تا دانشگاه اسيرش بودم و يا شايدم اون اسير ما بود . چقدر با زود و دير اومدنش و جا گذشتنامون حرصمون ميداد . ياد شبهاي امتحان مي افتم كه چقدر زمان زود مي گذشت . ياد همه چيز مي افتم . هر چيزي كه يه ربطي به مدرسه داشته باشه . ياد معلمامون . چه اونهايي كه مثل مادر بودن برامون و چه اون اندكي كه خاطره خوبي ندارم ازشون . اميدوارم هر جا كه هستند سالم و سلامت باشن و ايام به كامشون .

شايد به اين پست ربط نداشته باشه ولي اين شبها شبهاي قدره . اينجا تو غربت ماه رمضون غريبترين ماهه . وقتي نه هيچ كسي هست افطاري دعوتت كنه و نه كسي روزه ميگيره كه تو افطاري دعوتش كني . تمام روزها دو نفره با هم سر ميز مي شينيم و به ربنايي كه توي كامپيوتر سيو كرديم گوش مي ديم . البته من روزه نمي گيرم . ولي همسرم خيلي غريبانه روزه اش رو باز مي كنه و بعدش دوتايي سريال هاي ماه رمضون رو مي بينيم و بعدش همه چيز مثل هميشست . اينجا هيچ مغازه اي حليم و آش رشته نمي فروشه و هيچ خيابوني موقع افطار شلوغ نمي شه . توي اين ماه واقعا غربت رو حس كردم . گر چه امسال سال اولي نيست كه اينجام ولي امسال بيشتر اين حس تلخ رو تجربه كردم . بگذريم هر چي مي خوام نوشته هام رنگ غم نگيره نميشه . من رو ببخشيد اميدوارم با خوندن اينها كامتون تلخ نشه . خدا رو شكر مي كنم كه من و همسرم كنار هميم و همديگرو دوست داريم . ميگن اونجايي خوبه كه دل آدم خوشه . ما هم دلمون به با هم بودنمون خوشه . خدا رو شكر .

غرض از اينهمه حرف اينه كه ما رو هم توي اين شبها دعا كنيد . اميدوارم خدا دل همه زن و شوهر ها رو به عشق هم گرم كنه و به همه ماها و خانوادهامون سلامتي بده . الهي امين .

+ نوشته شده در 1387-مهر-1ساعت 03:03 توسط hengameh نظرات(7) - ارسال نظر - - لینک مطلب

دلم خيلي براي تختم كه چسبونده بودمش به ديوار تنگ شده . براي خونمون . براي مامان بابام . براي اون روزهايي كه بدون هيچ دلواپسي مي گذشتند . براي كتابخونم كه يه دوست خوب براي همه دورانهام بوده . براي برادرم كه هميشه با شوخي هاش محيط خونه رو شاد مي كنه . براي خواهرم و حرف زدنهاش . دلم براي باغچمون تنگ شده براي گل هاي كاغذيش . دلم حتي براي انباريمون هم تنگ شده كه به قول مامانم شتر با بارش توش گم ميشه . نمي دونم چرا اينقدر دلتنگم . جقدر خستم . دچار روزمرگي شدم . هر روز مثل روزهاي قبل . به يه تحول عظيم روحي نياز دارم . خستگي روحم به جسمم هم سرايت كرده . همش احساس كسالت و مريضي مي كنم . اميدوارم خدا تو اين شبهاي عزيز به من كمك كنه . كه بتونم جسمم و روحمم رو متحول كنم . اميدوارم خدا به هممون كمك كنه . برام خيلي دعا كنيد .

+ نوشته شده در 1387-شهر-27ساعت 10:40 توسط hengameh نظرات(7) - ارسال نظر - - لینک مطلب

يه روز كه خيلي خسته بودم و بي حوصله داشتم كارام رو مي كردم  و همش خدا خدا مي كردم كه ساعت كارم تموم شه . براي يه كاري مجبور شدم برم اتاق رئيسم . همونجا منتظر بودم كه رئيسم كارش تموم شه و من برگم رو بدم كه چشمم به تقويم نصب شده در اتاقش افتاد . عكس چند تا اسب بود كنار هم توي يه خرمن سيز سبز زير يه سري درخت بلند . نمي دونم چه جوري شد ولي يهو خودم رو تصور كردم كه توي اون خرمنم با يه كلاه حصيري بزرگ و چكمه هاي قهوه اي بلند . زير يكي از اون درختها نشتم و توي سايه دلپذيرش دارم اسبها رو تماشا مي كنم . نسيمي كه مي وزيد موهام رو نوازش ميداد و من سرمست و خوشحال داشت خوابم ميبرد . تمام اين رويا پردازيها در عرض جند ثانيه اتفاق افتادند ولي اونقدر به من انرژي دادند كه واقعا خستگي از تنم رفت . نمي دونم اين معجزه طبيعته يا چيز ديگه ولي به هر حال حتي فكر به طبيعت هم آدم رو سر حال مي كنه .

+ نوشته شده در 1387-شهر-25ساعت 04:39 توسط hengameh نظرات(6) - ارسال نظر - - لینک مطلب

نمي دونم براي شما هم پيش اومده يا نه ؟  ولي جديدا برام خيلي پيش مياد . اينكه با خودم مي گم ايكاش اونجا نمي رفتم . ايكاش اون موقع اون حرف رو نمي زدم . اي كاش وقتي اينجوري گفت جوابش رو مي دادم و ... از اين قبيل ايكاش ها كه دقيقا مثل خوره مي مونند . ميفتن به جونم و كلي انرژي ازم مي گيرن . تا به خودم مسلط شم و فكرم رو عوض كنم و سعي كنم مثبت فكر كنم كلي حالم گرفته شده . دقيقا نمي دونم بايد چكار كنم . چه جوري اين افكار رو از ذهنم پاك كنم . ايكاش ميشد با يه پاك كن تمام اين افكار رو از ذهنم پاك مي كردم . برام خيلي سخته از بين بردنشون . و از اون سختر و البته خيلي رنج آورتر تحمل اوناست .

+ نوشته شده در 1387-شهر-21ساعت 07:24 توسط hengameh نظرات(7) - ارسال نظر - - لینک مطلب